تبليغاتX
نسیم صبح

نسیم صبح

تا وقتی نسیم صبح بوزد رهایی را امید است ...

بللالاتاتاذدئذدئدئ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 14:6  توسط سمیه  | 

و ما هم آغاز کردیم... یک زندگی مشترک واقعی و دست داشتنی...
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 13:25  توسط سمیه 

این که میگن خانوما هوای همو دارن افسانه ای بیش نیست! مخصوصا اگه هر دو تا خانوم جوون باشن!!! بر عکس من میگم خانوما هوای آقایون رو بیشتر دارن!!! مثلا تصور کنید شما تشریف بردید بخش مثلا مالی یا بازرگانی ای جایی بالاخره! بعدش هشتصد ساعت توی صف وایستادید که برگه تون امضا بشه و مدارک همه آماده است و فقط لازمه برگه نهایی رو دریافت کنید! مسئول هم یک دختر خانوم اخمو هست که جرات نمی کنید حرف اضافه ای بزنین که احیانا کارتون هشتصد ماه دیگه عقب بیوفته! خانومه هم چنان قیافه ای گرفته و چنان اخمی زده که دارید از ترس میمیرید که نکنه بهونه ای بیاره و جوابتون منفی باشه! تظاهر به سرشلوغی و اینهام میکنه و بدجوری توی فکر فرو رفته!!!
حالا در همین حین کافیه یک آقای نسبتا جوونی که همچین خوش لباس هم باشه بیاد داخل! اونوقت کافیه تغییر رفتار ۳۶۰ درجه ای اون خانوم رو ببینین! چنان اخمشو باز میکنه و کار آقاهه رو راه میندازه و حتی برگشو میگیره این اتاق اون اتاق میره برای امضا که آرزو می کنید ای کاش شمام آقا بودید!!! بعدش که کار آقا خارج از نوبت تموم شد و قیافه متعجب شما رویت شد ممکنه به شما رحم کنه و بهانه ای تو کارتون نیاره و ممکنه هم برعکس!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 20:30  توسط سمیه 

چرا پس من اصلا حس و حال عید و بهار رو ندارم؟! باور می کنین هیچ خریدی تا به حال انجام ندادم؟ در حالیکه به شدت به مقنعه و مانتو و شلوار و کیف و کفش احتیاج دارم؟ راستش خودم از همه لباسام خسته شدم. و وقتی میپوشم حس بدی هم بهم دست میده! از مدلهای جدیدی که امسال مد شده هم اصلا خوشم میاد! البته من هیچ وقت آدم روی مدی نبودم و همواره چندین نسل از مدها عقب موندم ولی تو رو خدا شما بگین آخه این مانتوهای جدیدی که مد شده حالت مخملی ابر و باد به درد محل کار میخوره؟!! اونم توی یه جای دولتی که همش زیر نظر هستید؟!!! یا اون کفشا و کیفهای ورنی؟!!! ای کاش یه سری لباس کار (مثلا مانتو و شلوار و کفش) هم به صورت سنگین رنگین مد میشد! اقلا مام حق انتخاب داشته باشیم!
تازه لباس خونه هم هست! امسال عید برای اولین بار فامیلای علیرضا میان خونه مون! یعنی اینکه از الان بدونین بدون شک من در عید کوزتی خواهم شد که دومی نخواهد داشت:-) چاره ای هم نیست. مگه چند بار آدم ازدواج میکنه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 21:41  توسط سمیه 

دختر جوان معصومانه سخن می گفت..

 داشتم مجله می خوندم.با مادرم گرم صحبت بودند.سخن از ازدواجش بود..وداشت از زندگی و خانواده اش حرف میزد

 و از خواستگارانش …و اخرین خواستگارش..

 وقتی وارد خانه محقرشان در محله قدیمی شهر شده بود ..دختر شادمان با خواهران کوچکش در اتاق کنار حیاط کوچکش  داشت چادر سفید نماز را سر می کرد تا برای خواستگار چای و شیرینی ببرد.. اما خواستگار با دیدن وضعیت محقرانه  زندگی و خانه 60 متری  دخترک  به مذاقش خوش نیامد و بدون اعتنا به لبخند دختر که تا نیمه حیاط امده بود گذاشت و رفت ..حتی بدون انکه چند لحظه دختر را در اتاق ببیند و با او هم کلام شود..

دل دخترک شکست …و

و دخترک با مادرم  داستان زندگی اش را می گفت ..و من بی اختیار  گریه می کردم ..و نسیمی را بر گونه خیسم حس می کردم..

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:29  توسط سمیه 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط سمیه 

دیروز با دوستام رفته بودم امامزاده باراجین. البته من نمی خواستم برم چون هوا واقعا سرد بود اما به اصرار اونا رفتم. الان هم حس سرماخوردیگی بهم دست داده و سرم هم گیج می ره! خیلی بده که آدم تو رودرواسی گیر کنه. اشکال من اینه که قدرت نه گفتنم کمه! خیلی وفتها تو تعارف گیر می کنم و مجبور می شم اون کاری را که دوست ندارم انجام بدم. البته یه طورایی مجبورم هستم... خودم هم نمی دونم چی می گم... من که ماهی یکبار وبلاگم رو بروز می کنم اونم تو حال مریضی بهتر از این نمی شه ...
+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 20:25  توسط سمیه 

چند روزیه حس رقابت در من از بین رفته. فکر کنم این برای من یعنی مرگ موقت… چند روز پیش سر کلاس اروبیکمون یک دوره مسابقات انتخابی بود که باید مجموعا یه سری حرکات رو در ۴۰ ثانیه انجام می دادیم. شامل دو و پرش از سه مانع و جابجایی سه وزنه در چندین متر و این چیزا بود. من با اینکه اولین نفر رفتم رکوردم ۳۵ ثانیه بود. تازه خیلی بهتر از اینهم میتونستم اما هیچ انگیزه ای برای ادامه کار نداشتم و از خدامم بود که توی گروه سنی ما که پاپین ترین گروه بود و شرکت کننده زیاد داشت سریع یه نفرو انتخاب کنن! حتی مربی مون چندین بار منو تشویق کرد که بازم مسابقه بدم ولی حوصله اشو نداشتم! فقط برای حفظ ظاهر الکی دوبار رفتم!!! روز بعد هم که سر کلاس نرفتم و خودش اومد دنبالمون… باور کنین اونهایی که توی گروهای سنی بالای ۳۰ سال و ۴۰ سال و ۵۰ سال بودم خیلی روحیه شون بهتر از ما بود!!! همچین شاداب و شنگول بودن که نگو و نپرس!!! همش داشتم تعجب میکردم که خدایا اینا چه حالی دارن! من به سن اینا برسم عمرا اینطوری بدوم و بپر بپر کنم!!! دارم فکر می کنم چه بلایی سر ماها اومده؟!!!
اگه چند ماه پیش بود بازم اینطوری بودم؟ هر سال که میشه واسه سال بعدم کلی حرفای قلنبه سلنبه میزنم و برنامه ریزی می کنم اما پای عمل که میاد اولین کسی که جیم میشه منم! تازه همش برای خودم منفی بافی میکنم که این مسابقه اصلا چیز مهمی نیست به کجای زندگی من برمیخوره؟! واسه چی آخه برم بدوم؟! مسئله واسه من نفس مسابقه دادن بود. یعنی همیشه فکر میکنم دلیلی واسه اینکار نیست چون همیشه ترجیح میدم در حاشیه باشم و اصلا کانون توجه نباشم!!! شاید باور نکنید ولی این مسئله تقریبا یکی از اصول مهم زندگی من تا به امروز بوده.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:10  توسط سمیه 

یکسری از روابط هستن مثل رابطه آدم با خانواده اش که اگه هیچ سودی درش نباشه بازم حاضری داوطلبانه و از ته قلبت و تا آخر عمر بهشون خدمت کنی. یعنی جز روابطی هست که توش راحت طلبی و خودخواهی فرد رو نمی طلبه. یه جورهایی آدم ایمان می یاره که فقط برای خودش نیست و تک تک خواهرا و بردارا و پدر و مادرش مالک اونن و برای حتی از دست دادن یک تار موش غصه میخورن… شاید اصلا باقی روابط برای همین خیلی ممکنه دوام نداشته باشن. یعنی از یه جایی به بعد وقتی فرد وارد زندگی و مشکلات مخصوص خودش میشه ممکنه اونها کمرنگ تر بشن ولی در مورد خانواده اینطوری نیست. مثلا حتی از دوستان دوره دبیرستان و دانشگاهمون مگه چقدر خبر داریم؟ فوقش یه ایمیل و یا اس ام اس ولی خانواده رو اگه آدم نبینه ادامه زندگی اصلا براش مشکل میشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:9  توسط سمیه 

آری آغـــاز ....

         دوسـت داشـتـن اســت

                           گــرچه پـایـان راه نـاپـیداسـت

مــن بـه پـایـان دگـر نیـنـدیشــم

                                             کـــه هـمـیــن

       دوســت داشـتـن زیــبـا ست

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:23  توسط سمیه