تبليغاتX
نسیم صبح

نسیم صبح

تا وقتی نسیم صبح بوزد رهایی را امید است ...

چند روزیه حس رقابت در من از بین رفته. فکر کنم این برای من یعنی مرگ موقت… چند روز پیش سر کلاس اروبیکمون یک دوره مسابقات انتخابی بود که باید مجموعا یه سری حرکات رو در ۴۰ ثانیه انجام می دادیم. شامل دو و پرش از سه مانع و جابجایی سه وزنه در چندین متر و این چیزا بود. من با اینکه اولین نفر رفتم رکوردم ۳۵ ثانیه بود. تازه خیلی بهتر از اینهم میتونستم اما هیچ انگیزه ای برای ادامه کار نداشتم و از خدامم بود که توی گروه سنی ما که پاپین ترین گروه بود و شرکت کننده زیاد داشت سریع یه نفرو انتخاب کنن! حتی مربی مون چندین بار منو تشویق کرد که بازم مسابقه بدم ولی حوصله اشو نداشتم! فقط برای حفظ ظاهر الکی دوبار رفتم!!! روز بعد هم که سر کلاس نرفتم و خودش اومد دنبالمون… باور کنین اونهایی که توی گروهای سنی بالای ۳۰ سال و ۴۰ سال و ۵۰ سال بودم خیلی روحیه شون بهتر از ما بود!!! همچین شاداب و شنگول بودن که نگو و نپرس!!! همش داشتم تعجب میکردم که خدایا اینا چه حالی دارن! من به سن اینا برسم عمرا اینطوری بدوم و بپر بپر کنم!!! دارم فکر می کنم چه بلایی سر ماها اومده؟!!!
اگه چند ماه پیش بود بازم اینطوری بودم؟ هر سال که میشه واسه سال بعدم کلی حرفای قلنبه سلنبه میزنم و برنامه ریزی می کنم اما پای عمل که میاد اولین کسی که جیم میشه منم! تازه همش برای خودم منفی بافی میکنم که این مسابقه اصلا چیز مهمی نیست به کجای زندگی من برمیخوره؟! واسه چی آخه برم بدوم؟! مسئله واسه من نفس مسابقه دادن بود. یعنی همیشه فکر میکنم دلیلی واسه اینکار نیست چون همیشه ترجیح میدم در حاشیه باشم و اصلا کانون توجه نباشم!!! شاید باور نکنید ولی این مسئله تقریبا یکی از اصول مهم زندگی من تا به امروز بوده.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:10  توسط سمیه 

یکسری از روابط هستن مثل رابطه آدم با خانواده اش که اگه هیچ سودی درش نباشه بازم حاضری داوطلبانه و از ته قلبت و تا آخر عمر بهشون خدمت کنی. یعنی جز روابطی هست که توش راحت طلبی و خودخواهی فرد رو نمی طلبه. یه جورهایی آدم ایمان می یاره که فقط برای خودش نیست و تک تک خواهرا و بردارا و پدر و مادرش مالک اونن و برای حتی از دست دادن یک تار موش غصه میخورن… شاید اصلا باقی روابط برای همین خیلی ممکنه دوام نداشته باشن. یعنی از یه جایی به بعد وقتی فرد وارد زندگی و مشکلات مخصوص خودش میشه ممکنه اونها کمرنگ تر بشن ولی در مورد خانواده اینطوری نیست. مثلا حتی از دوستان دوره دبیرستان و دانشگاهمون مگه چقدر خبر داریم؟ فوقش یه ایمیل و یا اس ام اس ولی خانواده رو اگه آدم نبینه ادامه زندگی اصلا براش مشکل میشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:9  توسط سمیه 

آری آغـــاز ....

         دوسـت داشـتـن اســت

                           گــرچه پـایـان راه نـاپـیداسـت

مــن بـه پـایـان دگـر نیـنـدیشــم

                                             کـــه هـمـیــن

       دوســت داشـتـن زیــبـا ست

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 18:23  توسط سمیه 

از وبلاگ قبلی ام خوشم نیومد حذفش کردم. دوباره شروع کردم به نوشتن! اینبار می خوام زندگی بهتری را تجربه کنم. شایدم بدتر شد. هنوز چیزی نمی دونم. اما تنوع همیشه مخصوصا برای من که نمی تونم یک جا ساکت بشینم خوب و واجبه. اینبار حتی اگر وبلاگم هیچ بازدید کننده ای هم نداشته باشه بازهم برای دل خودم می نویسم.  نظردهی را هم نمی ذارم که نظرات دیگران رو ادامه راه من تاثیر منفی یا حتی مثبت! نگذاره... امیدوارم این وبلاگ منو به رهایی در آسمون آبی نزدکتر کنه ...
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:8  توسط سمیه