تبليغاتX
نسیم صبح

نسیم صبح

تا وقتی نسیم صبح بوزد رهایی را امید است ...

دختر جوان معصومانه سخن می گفت..

 داشتم مجله می خوندم.با مادرم گرم صحبت بودند.سخن از ازدواجش بود..وداشت از زندگی و خانواده اش حرف میزد

 و از خواستگارانش …و اخرین خواستگارش..

 وقتی وارد خانه محقرشان در محله قدیمی شهر شده بود ..دختر شادمان با خواهران کوچکش در اتاق کنار حیاط کوچکش  داشت چادر سفید نماز را سر می کرد تا برای خواستگار چای و شیرینی ببرد.. اما خواستگار با دیدن وضعیت محقرانه  زندگی و خانه 60 متری  دخترک  به مذاقش خوش نیامد و بدون اعتنا به لبخند دختر که تا نیمه حیاط امده بود گذاشت و رفت ..حتی بدون انکه چند لحظه دختر را در اتاق ببیند و با او هم کلام شود..

دل دخترک شکست …و

و دخترک با مادرم  داستان زندگی اش را می گفت ..و من بی اختیار  گریه می کردم ..و نسیمی را بر گونه خیسم حس می کردم..

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 22:29  توسط سمیه 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 19:24  توسط سمیه