چند روزیه حس رقابت در من از بین رفته. فکر کنم این برای من یعنی مرگ موقت… چند روز پیش سر کلاس اروبیکمون یک دوره مسابقات انتخابی بود که باید مجموعا یه سری حرکات رو در ۴۰ ثانیه انجام می دادیم. شامل دو و پرش از سه مانع و جابجایی سه وزنه در چندین متر و این چیزا بود. من با اینکه اولین نفر رفتم رکوردم ۳۵ ثانیه بود. تازه خیلی بهتر از اینهم میتونستم اما هیچ انگیزه ای برای ادامه کار نداشتم و از خدامم بود که توی گروه سنی ما که پاپین ترین گروه بود و شرکت کننده زیاد داشت سریع یه نفرو انتخاب کنن! حتی مربی مون چندین بار منو تشویق کرد که بازم مسابقه بدم ولی حوصله اشو نداشتم! فقط برای حفظ ظاهر الکی دوبار رفتم!!! روز بعد هم که سر کلاس نرفتم و خودش اومد دنبالمون… باور کنین اونهایی که توی گروهای سنی بالای ۳۰ سال و ۴۰ سال و ۵۰ سال بودم خیلی روحیه شون بهتر از ما بود!!! همچین شاداب و شنگول بودن که نگو و نپرس!!! همش داشتم تعجب میکردم که خدایا اینا چه حالی دارن! من به سن اینا برسم عمرا اینطوری بدوم و بپر بپر کنم!!! دارم فکر می کنم چه بلایی سر ماها اومده؟!!!
اگه چند ماه پیش بود بازم اینطوری بودم؟ هر سال که میشه واسه سال بعدم کلی حرفای قلنبه سلنبه میزنم و برنامه ریزی می کنم اما پای عمل که میاد اولین کسی که جیم میشه منم! تازه همش برای خودم منفی بافی میکنم که این مسابقه اصلا چیز مهمی نیست به کجای زندگی من برمیخوره؟! واسه چی آخه برم بدوم؟! مسئله واسه من نفس مسابقه دادن بود. یعنی همیشه فکر میکنم دلیلی واسه اینکار نیست چون همیشه ترجیح میدم در حاشیه باشم و اصلا کانون توجه نباشم!!! شاید باور نکنید ولی این مسئله تقریبا یکی از اصول مهم زندگی من تا به امروز بوده.
اگه چند ماه پیش بود بازم اینطوری بودم؟ هر سال که میشه واسه سال بعدم کلی حرفای قلنبه سلنبه میزنم و برنامه ریزی می کنم اما پای عمل که میاد اولین کسی که جیم میشه منم! تازه همش برای خودم منفی بافی میکنم که این مسابقه اصلا چیز مهمی نیست به کجای زندگی من برمیخوره؟! واسه چی آخه برم بدوم؟! مسئله واسه من نفس مسابقه دادن بود. یعنی همیشه فکر میکنم دلیلی واسه اینکار نیست چون همیشه ترجیح میدم در حاشیه باشم و اصلا کانون توجه نباشم!!! شاید باور نکنید ولی این مسئله تقریبا یکی از اصول مهم زندگی من تا به امروز بوده.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 15:10  توسط سمیه
